اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

قصر سوزان

روز دوشنبه بعد از ظهر رفتیم قصر شیرین خونه آقا جون(بابای بابایی) تا پنج شنبه بعد از ظهر اونجا بودیم همه چی خوب بود جز هوای اونجا،واقعا گرم بود کولرشون یه سره روشن بود اما اصلا جوابگو نبود روز چهارشنبه بعد از ظهر تصمیم گرفتیم بریم رودخونه کوچیکی که چند کیلومتری قصر شیرینه ما که مثل بعضی ها دریا دم دستمون نیست(یسنا جونمو میگم) برای رودخونه کوچیکی مثل این کلی ذوق میکنیم زیاد اونجا نبودیم شاید کلا یه ساعت یا کمی بیشتر اما بازم خوب بود تو و امیر حسین حسابی آب بازی کردین(البته عمو وحیدم اندازه شما آب بازی کرد )   بقیه عکسها در ادامه :   شما و عمو وحید ...
10 مرداد 1393

مارمولک!!!

الهی من فدای این روحیه لطیفت بشم اصلا مثل پسرا خشن نیستی،خیلی مهربون و دل نازکی اصلا اهل دعوا نیستی بعضی روحیاتت شبیه دختراس مثل همین عروسک بغل کردنت تو پست قبل عکس خودت و عروسکت رو گذاشتم پنج شنبه و جمعه رفتیم خونه بابا جون(بابای مامان) البته مراسم سالگرد فوت مادر بزرگم بود بیشتر بخاطر اون رفتیم مامان جون یه سری عروسک و اسباب بازی برات داره که وقتی میری اونجا باهاشون بازی کنی تو هم عاشق یکی از عروسکها شدی و با خودت آوردی،هرچند عروسکهای خیلی بهتری بود اما تو اینو دوست داشتی از وقتی اینو آوردی دیگه نی نی خودت رو بغل نمیکنی عروسکی که آوردی فیله اما تو بهش میگی مارمولک!!!!! حالا چرا مارمولک نمیدونم ...
5 مرداد 1393

به درخواست اهورا

عزیز دلم چند وقتیه عاشق یکی از عروسکات شدی این عروسک رو وقتی هنوز دنیا نیومده بودی دایی سعید برات گرفته این چند روز همش بغلت میکنی و میبوسیش شبا هم کنار خودت میخوابونیش  به مامان جون(مامان من) گفته بودی که دوست دارم مامان عکس نی نیم رو تو وبلاگم بذاره منم به همین خاطر عکس خودت و عروسکت رو میذارم تو وبلاگت نمیدونم چرا بعضی وقتها روحیاتت شبیه دخترا میشه آخه پسر رو چه به عروسک بازی   بقیه در ادامه: اینجا گفتی نی نیم رو بذارم رو زمین و خودم ازش عکس بندازم نگاه این بدبخت رو چطور گذاشتی من درستش کردم بعد خودت ازش عکس انداختی ولی عکست تار افتاده این ماشین ها رو ...
1 مرداد 1393

اهورای خرابکار

بعضی وقتها خیلی پسر خوبی میشی و من کلی برات ذوق میکنم امـــــــــــــــــــــــــــــا گاهی فقط از دستت حرص میخورم البته این گاهی که میگم تقریبا بیشتر لحظه ها رو شامل میشه بیشتر کارات خرابکاری و اضافه کاری واسه من بیچاره اس  هر خرابکاریتو که درست میکنم باید برم سراغ خرابکاری دیگه چند روزه دیگه کمرم حسابی درد میکنه و کارامو به زور انجام میدم البته روزایی که رعایت میکنم و کم به خودم فشار میارم واسه انجام کارای خونه بهترم چند روز پیش از تو آشپزخونه اومدم که با این صحنه ها مواجه شدم عکسها در ادامه: چهار پایه هم واسه خرابکاریت آوردی همه رختخوابها رو بیرون ریخته بودی ...
25 تير 1393

جانم به فدایت

عزیزم دیشب داشتی بازی میکردی که افتادی و لثه ات پاره شد و کلی خونش اومد اولش خیلی گریه کردی اما بعد که دردت کم شد خودت میگفتی فکر کنم خوب شده اما میسوزه الهی قربونت برم کمی مراقب باش من و بابا تحمل دیدن اشکت رو نداریم صبح که بیدار شدی به بابا گفتی بیا باهام بازی کن،خونه سازیهات رو آوردی و باهاشون منقل درست کردی و مثلا داشتی کباب درست میکردی ازش عکس انداختم اما هر کاری کردم نذاشتی از خودت در حال کباب کردن عکس بندازم در ادامه عکس منقلت و چند تا عکس که چند روز پیش ازت انداختم رو میذارم الـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهی من قربونت برم نفس مامان اینا عکسهای منقل کبابته ...
20 تير 1393

اهورا و عشق جدیدش

چند وقتیه گیر دادی به موبایل بابا تا وقتی بابا خونه اس سرت تو گوشیشه وقتی هم میره سر کار همش سراغ گوشی بابا رو میگیری وقتی هم دایی سعید یا عمو حامد باشن میری سراغ گوشی اونا     بقیه عکسها در ادامه دیروز همش موبایل دایی سعید دستت بود. دایی میگفت وقتی خواستم گوشی بخرم گفتم یه دقیقه هم دست اهورا نمیدم اما الان طوریه که میگم کاش اهورا یه دقیقه گوشیمو بده دستم دایی اومد گوشیشو ازت بگیره باهاش کار داشت که با اعتراض تو مواجه شد به زور راضی شدی گوشیشو بهش بدی امـــــــــــــــــــــــــــــــــــا رفتی و گوشی بابا رو آوردی الهی من قربونت برم زندگی ماما...
14 تير 1393

نتیجه یه لحظه غفلت

نمیدونم کی میخوای بزرگ بشی بعضی وقتها میگم خوبه بزرگ شدی و یه سری چیزا رو تشخیص میدی،یه سری چیزا رو درک میکنی،اما انگار فعلا از این خبرا نیست نمیدونم شایدم من کمی زیادی ازت انتظار دارم به هر حال نمیشه یه لحظه ازت غفلت کرد یا داری رو خودت کنجکاوی به خرج میدی یا داری خرابکاری میکنی چند لحظه پیش تا حواسم بهت نبود دیدم بازم داری خودت رو آرایش میکنی اما اینبار با ماژیک خودت     بقیه در ادامه ...
10 تير 1393

همیشه تو فکرمی

بعد از گذشتن 6_7 ماه از فوت آلا امکان نداره هر روز به یادش نباشم هر وقت یادم میافته دوباره اشکم راه میگیره تا اینکه امروز دیدم یکی به اسم باران برام نظر خصوصی گذاشته که با آلا تو دانشگاه دوست و همکار بودن باران جان اگه دوباره اومدی تو وبلاگم و این پست رو خوندی خوشحال میشم کمی از آلا برام بگی چون من چند سال بود که ازش خبر نداشتم از ازدواجش،از اینکه چرا با اون هوای بد رفت تهران که این اتفاق براش افتاد،اینقدر کارش واجب بود؟و.......... ممنونت میشم  
7 تير 1393

اینجا همه چی درهمه

1 .  چند وقت پیش داشتی با اسباب بازیهات بازی میکردی   که یه دفعه اومدی بهم گفتی مامان باطری خوردم گفتم چی ؟؟؟ گفتی باطری توی موبایلمو خوردم گفتم چرا اینکارو کردی؟نمیگی مریض میشی؟ گفتی اشکال نداره بعدا با پی پیم میاد بیرون از دست بچه های امروزی     2.   با هم داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم که تو چندتا از این سکه های مبارکباد عروسی دستت بود و باهاشون بازی میکردی وقتی سکه ها رو بهت دادم 5 تا بودن بعد دیدم یکیشون نیست و 4 تا دستته ازت پرسیدم اونیکی رو چیکار کردی؟ گفتی تو شکممه من:   ، خوردیش؟ تو: نه شوخی کردم فقط اونروز ب...
30 خرداد 1393

مگه تو دختری؟

همیشه به وسایل آرایشی علاقه داشتی یه بار حواسم نبود اومدم دیدم داری ریمل میزنی خیلی جالب استفاده کرده بودی انگار خط چشمم کشیده بودی مگه دختری اینقدر عاشق لوازم آرایشی هستی؟   ...
25 خرداد 1393